کد خبر : 195146

قیمت عدم سازش با دشمنان اسلام و میز صاحب منصبان در نظام جمهوری اسلامی (2)

آنجا جزیره مجنون و عملیّات خیبر نبود، بلکه واقعا ظهر عاشورا و صحنه کربلا بود. با نزدیک تر شدن دشمن به خط همه قطع امید کردند. کارت های شناسایی را پاره کردیم تا هوّیت مان در صورت اسارت معلوم نباشد. دشمن تا چند قدمی ما آمده و آماده شهادت یا اسارت شدیم که ناگاه خداوند رعب و وحشتی در دل دشمن و سکینه ای در دل ما انداخت.



مثل روز عاشورا
بعد از ظهر مجددا سرو کلّه تانک های دشمن پیدا شد. از شب گذشته جنگیده بودیم. خسته، تشنه، گرسنه، بدون مهمّات، ولی روحیّه ها عالی بود.
مجروحان و شهدای پاتک قبل از ظهر را تازه تخلیه کرده بودیم که دوباره آتش سنگین توپخانه جاده تدارکاتی ما را بست و ارتباط ما با عقبه قطع شد.
تانک ها تا 100 متری خاکریز ما رسیده بودن. 
با توجّه به کمبود مهمّات، سعی می کردیم خیلی دقیق تیراندازی کنیم.
اگر این پاتک دفع می شد، کا ربه شب کشیده می شد و جزیره تثبیت می شد.
در آن لحظات حساس تنها و تنها امید ما به خدا بود.
آنقدر بچه ها خالص شده بودند که هیچ فاصله ای بین خود و خدا حس نمی کردند و از اعماق جان خدا را می خواندند و از او او طلب کمک می کردند.
بچّه ها همه نشسته بودند و به همدیگر می گفتند برادر آب داری؟ و آن برادر از خجالت سرش را به زیر می انداخت چون شرمنده شده بود و همه قمقمه ها خالی شده بود.
چند نفر از برادران با لب تشنه، مظلومانه شهید شدند.
به خدا قسم، چند تن از برادران را دیدم که برای رفع تشنگی پیراهن های خود را بالا زده شکم هایشان را روی خاک نمناک گذاشته بودند. 
آنجا جزیره مجنون و عملیّات خیبر نبود، بلکه واقعا ظهر عاشورا و صحنه کربلا بود.
با نزدیک تر شدن دشمن به خط، همه قطع امید کردند. کارت های شناسایی را پاره کردیم تا هوّیت مان در صورت اسارت معلوم نباشد.
 دشمن تا چند قدمی ما آمده و آماده شهادت یا اسارت شدیم، که ناگاه خداوند رعب و وحشتی در دل دشمن و سکینه ای در دل ما انداخت.
چند نفر از بچه ها با نارنجک چند تا تانک را به آتش کشیدند و باعث فرار بقیه تانک ها از صحنه شدند.
                                                                          برگرفته از یادداشت های شهید حسین محزونیه 

جاده و اسب مهیّاست، بیا تا برویم                       کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم
ایستاده ست، به تفسیر قیامت، زینب                     آن سوی واقعه، پیداست، بیا تا برویم
خاک در خون خدا می شکفد، می بالد                   آسمان غرق تماشاست، بیا تا برویم
تیغ در معرکه می افتد و برمی خیزد                    رقص شمشیر چه زیباست، بیا تا برویم
از سراشیبی تردید اگر برگردیم                          عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم
دست عبّاس، به خون خواهی آب آمده است             آتش معرکه برپاست، بیا تا برویم
زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان                     راه ما از راه دریاست، بیا تا برویم
کاش ای کاش، که دنیای عطش می فهمید               آب مهریّه زهراست، بیا تا برویم
چیزی از راه نمانده ست، چرا برگردیم                  آخر راه، همین جاست، بیا تا برویم
فرصتی باشد اگر بار در این آمد و رفت                 تا همین امشب و فرداست، بیا تا برویم


نقل از کتاب شورحسینی چه ها می کند، حسین نظری، صص 91 و 92 و شعر صص 60 و 61 




ثبت شده توسط : منصوره وطنی

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
بالای صفحه اصلی