کد خبر : 196410

مؤثرترین روش تربیتی و جذب نوجوانان و جوانان از شهید ابراهیم هادی

همین طور صحبت می کرد تا این که با یک جمله حرفش را زد: آن ها با این که سن و هیکل شان از تو کوچکتر بود ولی با توکل به خدا چه حماسه هایی آفریدند. تو اینجا نشسته ای و چشمت به آسمانه که کفترهات چه می کنند!! فردای آن روز همه کبوترها را ردّ کردم. بعد هم عازم جبهه شدم. از آن ماجرا سال ها گذشت. حالا که کارشناس مسائل آموزشی هستم می فهمم که ابراهیم چقدر دقیق و صحیح کار تربیتی خودش را انجام می داد. او چه زیبا امر به معروف و نهی از منکر می کرد. ابراهیم آنقدر زیبا عمل می کرد که الگویی برای مدعیّان ام رتربیت بود. آن هم در زمانی که هیچ حرفی از روش های تربیتی نبود.                                                                                             
                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

خاطراتی از زندگی شهید ابراهیم هادی 
منزل ما نزدیک خانه آقا ابراهیم بود. آن زمان من شانزده سال داشتم. هر روز با بچه ها داخل کوچه والیبال بازی می کردیم. بعد روی پشت بام مشغول کفتربازی  بودم!
آن زمان حدود 170 کبوتر داشتم. موقع اذان که می شد برادرم به مسجد می رفت. امّا من اهل مسجد نبودم. عصر بود و مشغول والیبال بودیم. ابراهیم جلوی درب منزل شان ایستاده بود و با عصای زیر بغل بازی ما را نگاه می کرد. در حین بازی توپ به سمت آقا ابراهیم رفت.
من رفتم که توپ را بیاورم. ابراهیم توپ را در دستش گرفت. بعد توپ را روی انگشت شصت به زیبایی چرخاند و گفت: بفرمائید آقا جواد!
از این که اسم مرا می دانست خیلی تعجب کردم. تا آخر بازی نیم نگاهی به آقا ابراهیم داشتم. همه اش در این فکر بودم که اسم مرا از کجا می داند!
چند روز بعد دوباره مشغول بازی بودیم. اقا ابراهیم جلو آمد و گفت: رفقا ما رو بازی می دید؟ گفتیم: اختیار دارید، مگه والیبال هم بازی می کنید؟!
گفت:خب اگه  بلد نباشیم از شما یاد می گیریم.  عصا را کنار گذاشت، در حالی که لنگ لنگان را ه می رفت شروع به بازی کرد.تا آن زمان ندیده بودم کسی اینقدر قشنگ بازی کند! او هنوز مجروح بود. مجبور بود یکجا بایستد. اما خیلی خوب ضربه می زد. خیلی خوب هم توپ ها را جمع می کرد.
شب به برادرم گفتم: این آقا ابراهیم رو می شناسی؟ عجب والیبالی بازی می کنه!
برادرم خندید و گفت: هنوز اورا نشناختی! ابراهیم قهرمان والیبال دبیرستان ها بوده. تازه قهرمان کشتی هم بوده!
با تعجّب گفتم: جدّی می گی؟! پس چرا هیچی نگفت!
برادرم جواب داد: نمی دونم، فقط بدون که آدم خیلی بزرگیه.
چند روز بعد دوباره مشغول بازی شدیم. آقا ابراهیم آمد. هر دو طرف دوست داشتند با تیم آن ها باشد.  چقدر زیبا بازی می کرد. آخر بازی بود. از مسجد صدای اذان آمد. ابراهیم توپ را نگه داشت و بعد گفت: بچه ها می آئید برویم مسجد؟!
گفتیم: باشه، باهم رفتیم نماز جماعت!
چند روزی گذشت و حسابی دلداده آقا ابراهیم شدیم. به خاطر او می رفتیم مسجد. یکبار هم ناهار ما را دعوت کرد و کلّی با ما هم صحبت کردیم. بعد از آن، هر روز دنبال آقا ابراهیم بودم. اگر یک روز او را نمی دیدم دلم برایش تنگ می شد. واقعا ناراحت می شدم. 
یک بار با هم رفتیم ورزش باستانی. خلاصه حسابی عاشق اخلاق و رفتارش شده بودم. او با روش محبت و دوستی ما را به سمت نماز و مسجد کشاند.
اواخر مجروحیّت ابراهیم بود. می خواست برگردد جبهه، یک شب توی کوچه نشسته بودیم، برای من از بچه های سیزده چهارده ساله در عملیّات فتح المبین می گفت.
همین طور صحبت می کرد تا این که با یک جمله حرفش را زد: آن ها با این که سن و هیکل شان از تو کوچکتر بود ولی با توکل به خدا چه حماسه هایی آفریدند. تو اینجا نشسته ای و چشمت به آسمانه که کفترهات چه می کنند!!
فردای آن روز همه کبوترها را ردّ کردم. بعد هم عازم جبهه شدم. 
از آن ماجرا سال ها گذشت. حالا که کارشناس مسائل آموزشی هستم می فهمم که ابراهیم چقدر دقیق و صحیح  کار تربیتی خودش را انجام می داد. 
او چه زیبا امر به معروف و نهی از منکر می کرد. ابراهیم آنقدر زیبا عمل می کرد که الگویی برای مدعیّان ام رتربیت بود. آن هم در زمانی که هیچ حرفی از روش های تربیتی نبود. 

                                                          

نیمه شعبان بود. با ابراهیم وارد کوچه شدیم. چراغانی کوچه خیلی خوب بود. بچه های محل انتهای کوچه جمع شده بودند. وقتی به آنها نزدیک شدیم همه مشغول ورق بازی و شرط بندی و... بودند!
ابراهیم با دیدن آن وضعیّت خیلی عصبانی شد امّا چیزی نگفت. من جلو آمدم و آقا ابراهیم را معرفی کردم و گفتم: ایشان از دوستان بنده و قهرمان والیبال و کشتی هستند. بچه ها هم با ابراهیم سلام و احوالپرسی کردند. بعد طوری که کسی متوجّه نشود، ابراهیم به من پول داد و گفت: برو ده تا بستی بگیر و سریع بیا.
آن شب ابراهیم با تعدادی بستنی و حرف زدن و گفتن و خندیدن با بچه های محلّ ما رفیق شد. در آخر هم از حرام بودن ورق بازی گفت. وقتی از کوچه خارج شدیم تمام کارت ها پاره شده و در جوب ریخته شده بود.

نقل از کتاب "سلام بر ابراهیم"، زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی، صص 168 الی 170، نشر شهید ابراهیم هادی، چاپ هشتاد و دوم

ثبت شده توسط : منصوره وطنی

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
بالای صفحه اصلی